ققنوس
یه زمانایی یه جاهایی فقط تو می مونی و خدا! تنها. بین شلوغی هایی ولی تنها. آدمهای زیادی بهت سر میزنن و بهت میگن ما کنارتیم ولی انگار خودشونو دارن گول میزنن و نمیدونن که ما گول نمیخوریم!.... شاکی میشی. دلخور میشی. به زمینو زمان فحش میدی....بعد که خوب تو زندگی آدما دقت می کنی می بینی همه ی آدمها یه زمانایی یه جاهایی تنهاتر از تنها بود.....انگار رسیدن به این نقطه برای آدمها یک ارثه. یک دالانه که دیر یا زود باید ازش عبور کنن.....تو همون لحظه ها خودتو و خداتو بیشتر میشناسی...تو همون لحظه ها میبینی برخلاف اون چیزی که فکر میکردی در پس نرسیدنها مرگ نیست. شاید تبلوره. شاید دگردیسیه. شاید مردن روح و دوباره متولد شدنه. شاید مثل ققنوس دوباره از خاکستر خود متولد شدنه. شاید....فقط میدونم وقتی از اون لحظات سخت بگذری دیگه اون آدم سابق نیستی. دیگه تو انتخابات سادگی نمی کنی. بیشتر از دیگران به خودت و خدات اعتماد میکنی. دیگه قویتر از قبلی. دیگه کاه نیستی که با هر فوت جابه جا بشی. دیگه کوهی.....خنده دار تر و تلختر از همه اینه که اون موقع همون آدمهایی که پشتتو بد خالی کردن وقتی تلالو قدرتتو ببینن میان سراغت فقط برای تکیه کردن.....